بر دستهايمان ، بالاي تخت، به ديوار، بر ميادين شهر ، حتي بر دكمه هاي ... جليقه، زنجير بسته ايم و يك ساعت بي آنكه قبله نمايي به دست بگيريم ، در موجتاب آينه رانديم ; و ... وامانديم زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود! راستي كه هيچ زنداني به كوچكي مغز نيست ! آري ما همه زندانيان خويشتنيم ...
"نصرت رحمانی"
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:30 توسط مینا کفامنش راد
|
درباره
با "آتش بدون دود" شروع شد. از همون صفحات اول چنان مجذوب قلم شیرینش شدم که نفهمیدم چطوری ۷ جلدشو تموم کردم. بعد "یک عاشقانه ی آرام" رو خوندم. نه یک بار، نه دو بار... حرفاش اونقدر قشنگ و عمیق و نو بود که دوست داشتم همشون ملکه ی ذهنم بشن. از اون به بعد هر کتابی رو که اسم "نادر ابراهیمی" رو جلدش می دیدم فورا" می خریدم و می خوندم.
تو این وبلاگ سعی می کنم شما رو با مردی که به خوب ترین نوع زیسته آشنا کنم تا بخشی ازدینم رو به ایشون ادا کرده باشم.
پیشنهاد می کنم به انتشارات روزبهان "خیابان انقلاب-روبروی دانشگاه تهران-شماره ی ۱۳۴۲" ناشر آثار آقای ابراهیمی سری بزنید.