تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام -
شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است...

حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران 
مي خواستم

مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم
برای تو به دريا بريزم
دوباره متولد شوم 
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم 
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
...

"احمدرضا احمدی"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:35  توسط مینا کفامنش راد  | 

 
PageRank