|
|
|
|
|
مرگ؟
چه حرف ها می زنی! ما از دوستان ِ بسیار قدیمی ِ یکدیگریم: همسفر، همراه، هماهنگ، هماواز، همراز ... مرگ به من شبیخون نمی زند پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد. آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد و می گوید: دیگر بخواب! وقت ِ خفتن است، زمان ِ خواب دیدن است، خواب های خوش ... من پیشانی اش را می بوسم و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام ...
از مرگ بپرس چرا پشت ِ در ایستاده است؟ با آن رفاقت طولانی که من با او دارم و همیشه داشته ام و جای سرش، هنوز، روی بالش من، گود افتاده است؟ از مرگ، چیزی بپرس. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:20 توسط مینا کفامنش راد
|
|
||