تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام
شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است...
مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

ما از دوستان ِ بسیار قدیمی ِ یکدیگریم:

همسفر، همراه، هماهنگ، هماواز، همراز

...

مرگ به من شبیخون نمی زند

پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.

آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد و می گوید: دیگر بخواب! وقت ِ خفتن است، زمان ِ خواب دیدن است، خواب های خوش

...

من پیشانی اش را می بوسم

و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام

...

 

از مرگ بپرس

چرا پشت ِ در ایستاده است؟

با آن رفاقت طولانی

که من با او دارم

و همیشه داشته ام

و جای سرش، هنوز، روی بالش من، گود افتاده است؟

از مرگ، چیزی بپرس.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط مینا کفامنش راد  | 

 
PageRank