تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام
شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است...
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه یی بیافرینم;

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم- کودکانه و ساده.

من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.

...

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

...

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز!

...

من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت.

که چه سوکوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه- که می خندد.

برای تو از سر زدن سخن می گویم.

رجعتی باید!

رجعتی دیگر باید...!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:30  توسط مینا کفامنش راد  | 

 
PageRank