تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام
شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است...
اگر خدا بودم
اگر پیام آور خدا بودم
...
اگر قالیچه ی سلیمانم بود
اگر نیروی بیکرانم بود
اگر نگین سلیمان داشتم
اگر دستی طولانی تر از زمان داشتم
اگر جادوگر قصه های پریان بودم
اگر از زخم ضربه ها در امان بودم
اگر در قلب و دست آرشی دیگر
ایمان بودم، تیر بودم،کمان بودم
اگر تو یهودای من نبودی
اگر من، یهودای تو نبودم
...
اگر کلاه جادو بر سرم بود
اگر عصای ساحری به دستم بود
اگر حلاج راهبرم بود
اگر آن صباح بی پروا بودم
اگر آن قبادیانی پابرجا بودم
اگر نیروی معجزه در من بود.
اگر خدای توفان و باد و صاعقه با من بود
اگر صوتی داوودی داشتم
اگر این صبر ایوبی را نداشتم
اگر تو در کنار من بودی
اگر من در رکاب تو بودم
...
اگر از تو، از او، از خویشتن نمی ترسیدم
اگر دلیل رفتن را نشسته نمی پرسیدم
اگر یک قبیله ی کوچک محبوب داشتم
اگر دو برادر خوب داشتم
اگر بال و پر داشتم
اگر کمتر از اینها (( اگر )) داشتم
...
اگر تنها پری کوچک یک قصه ی کودکان بودم
اگر به راستی انسان بودم...

از کتاب "غزلداستان های سال بد"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:33  توسط مینا کفامنش راد  | 

غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد

نور سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثل شادی، غم

ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق، مثل پروانه

اهل نماز شعله و شبنم

اما

هیچیم و چیزی کم.

 

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 21:35  توسط مینا کفامنش راد  | 

در حیرت از این نباش که چرا، سحرها، میل به برخاستنت نیست، و میل به راه رفتن، دویدن، جهیدن، و خندیدن...
در حیرت از این همه دل مردگی، بی حوصلگی، دلتنگی، خستگی و فرسودگی نباش...
در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی، آواز بخوانی، به آوازهای دیگران گوش بسپاری
برانگیخته شوی
به شوق و شور بیایی
گریه کنی
فریادهای شادمانه برکشی
مهرمندانه و راضی، به دیگران
- به دختران و پسران جوان
به لبخندهای شیرین
و اشک ریختن های پرمعناشان-
نگاه کنی...
و در حیرت از اینکه
عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی
شوکت رودخانه ها را
لطافت مهتاب را
رویاآفرینی ابرها را
دشت ها
کویرها
گل ها
پرنده ها
و نگاه های پنهانی را...
و زیبایی خیال انگیز باران،
                                     برف،
                                            نسیم،
                                                      جاده،
                                                             و جنگل را...  
عزیز من!
عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری
شادمانه گریستن را
به تمامی دیدن، شنیدن، بوسیدن،
لمس کردن را...
رابطه یی زنده و پویا با اشیا برقرار کردن را
به نیروی لایزال تبدیل شدن را
نه فقط به فردا
به هزاران سال بعد اندیشیدن را
نه فقط به مردم یک محله، یک شهر، یک سرزمین
بل به انسان اندیشیدن را...
عزیز من!
آخر عاشق نشدی
تا برای بودن، رفتن، ساختن، خواندن،
جنگیدن، خندیدن، رقصیدن و خوب
و پرشکوه مردن دلیلی داشته باشی...
آخر عاشق نشدی عزیز من!
چه کنم؟
چه کنم که نخواستی، یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری، شکوهی، ظرافتی، لطفی، ملاحتی، عطری، و زیبایی یگانه یی دارد، پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی
و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی...
چه کنم؟
از عشق سخن باید گفت; همیشه از عشق سخن باید گفت.
                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط مینا کفامنش راد  | 

 
PageRank