تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام
شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است...
سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
با شب خلوت به خانه مي روم
گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند
چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزيننده ي دروغها!
صداي گامهاي سكوت را مي شنوم
خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
سكوت گريه كرد ديشب
سكوت به خانه ام آمد
سكوت سرزنشم داد
و سكوت ساكت ماند سرانجام
چشمانم را اشك پر كرده است ...

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:0  توسط مینا کفامنش راد  | 

رازقی پر پر شد

باغ در چله نشست

ما به خاک افتادیم

کمر عشق شکست

تو نشستی و تماشا کردی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:6  توسط مینا کفامنش راد  | 

بر دستهايمان ،
بالاي تخت، به ديوار، بر ميادين شهر ،
حتي بر دكمه هاي ... جليقه،
زنجير بسته ايم و يك ساعت
بي آنكه قبله نمايي به دست بگيريم ،
در موجتاب آينه رانديم ;
و ... وامانديم
زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود!
راستي كه هيچ زنداني به كوچكي مغز نيست !
آري ما همه زندانيان خويشتنيم ...

"نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط مینا کفامنش راد  | 

از عشق سخن باید گفت;

همیشه از عشق سخن باید گفت.

((عشق)) در لحظه پدید می آید، ((دوست داشتن)) در امتداد زمان. این، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

عشق، معیارها را در هم می ریزد; دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود. عشق، ناگهان و ناخواسته شعله می کشد; دوست داشتن، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق، قانون نمی شناسد; دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه یی از قوانین عاطفی ست. عشق، فوران می کند- چون آتشفشان، و شره می کند- چون آبشاری عظیم; دوست داشتن، جاری می شود- چون رودخانه یی بر بستری با شیب نرم.

عشق، ویران کردن خویشتن است; دوست داشتن، ساختنی عظیم. عشق، دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سربه زیر نیست، مطیع نیست... عشق، دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند، مرگ را باور نمی کند... عشق، در وهله ی پیدایی، دوست داشتن را نفی می کند، نادیده می گیرد، پس می زند، له می کند و می گذرد; دوست داشتن نیز، ناگزیر، در امتداد زمان، عشق را دود می کند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد.

عشق، سحر است، دوست داشتن، باطل السحر. عشق و دوست داشتن، از پی هم می آیند; اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق، انقلاب است; دوست داشتن، اصلاح.

میان عشق و دوست داشتن، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید، و از عشق به دوست داشتن، اما به هر حال، این حرکت، از خود به خود نیست; از نوعی به نوعی ست، از خمیره یی به خمیره یی... و فاصله یی ست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید، یا باید فرو چکید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:18  توسط مینا کفامنش راد  | 

حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران 
مي خواستم

مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم
برای تو به دريا بريزم
دوباره متولد شوم 
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم 
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
...

"احمدرضا احمدی"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:35  توسط مینا کفامنش راد  | 

 

شب تاب بي دليل مي افروزد
پرواز بي هيچ علتي ، در بالهاي عقاب است
و كهكشان بي بادي سماع خويش را دنبال مي كند
من بي هيچ بايدي مي سرايم
بايد كه حلقه زنجير را گسست
بايد كه بايد ها را به دور ريخت
بر من جنون متبرك باد...

"نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:3  توسط مینا کفامنش راد  | 

مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش اين چه شيون است ؟
ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر ولي
تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور

"هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 20:25  توسط مینا کفامنش راد  | 

 

عشق، محصول ترس از تنها ماندن نیست.

عشق، فرزند اضطراب نیست.

عشق، آویختن بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن می رسد نیست.

عشق، گرچه از بطن شوریدگی می روید; اما مثل عدد، قانون پذیر است و باقی...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 20:24  توسط مینا کفامنش راد  | 

Image hosting by TinyPic

  اي سنگفرش راه كه شبهاي بي سحر
 تك بوسه هاي پاي مرا نوش كرده اي
 اي سنگفرش راه كه در تلخي سكوت
 آواز گامهاي مرا گوش كرده اي
 هر رهگذر ز روي تو بگذشت و دور شد
 جز من كه سالهاست كنار تو مانده ام
 بر روي سنگهاي تو با پاي خسته ... ، آه
 عمري بخيره پيكر خود را كشاندم
 اي سنگفرش هيچ در اين تيره شام ژرف
 آواز آشناي كسي را شنيده اي؟
 در جستجوي او به كجا تن كشم ، دگر
 اي سنگفرش گم شده ام را نديده اي ؟

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:42  توسط مینا کفامنش راد  | 

وقتی پرنده ای را

معتاد می کنند

تا فالی از قفس بدر آرد

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

*

تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

*

پرواز...،

قصه ی بس ابلهانه ای ست

                                         از معبر قفس!

"نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 22:1  توسط مینا کفامنش راد  | 

بیازمای! زیان نخواهی دید: فقط بچه ها هستند که روح ما را به بلوری نازک تر و نرم تر از بخار روی شیشه ی پنجره های زمستانی تبدیل می کنند- که مختصری حرارت، می تواند، آن را به قطره های اشک جاری مبدل کند; و فقط با چنان روحی ست که می توانی عشق را به عمق اقیانوس ها ادراک کنی; و تنها در پناه چنین ادراکی ست که قادری در بی زمانی و بی تاریخی پویایی، زندگی را دریابی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:54  توسط مینا کفامنش راد  | 

خوشبختی، در بسیاری از اوقات، اضطراب انگیز است. من، در لحظه هایی، از خوشبخت بودن، سخت می ترسم. شوربختان از آینده نمی ترسند، بیماران هم; اما آنکه از سلامت برخوردار است حق دارد که نگران باشد.

خدای من! حتی خوشبختی هم مجازاتی دارد.

بهای هر چیزی را باید پرداخت، حتی بهای خوشبختی را...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:29  توسط مینا کفامنش راد  | 

آه که چه انبوهی از حرف های ناگفته، مانده است.

درد دل های آرام کننده ی در گلو مانده ی به درد گلوی مزمن تبدیل شده.

آه که چه بسیار ترانه های ناب ناسروده، پوزش های خالصانه ی بر زبان نیامده، ((مرا ببخش ))های صادقانه ی بیان نشده، ارواح دردمند ما را در کندی ابدی گذاشته است.

و چه مقدار بغض در گلو مانده، گریه ی پنهان بی صدا، و ناله های در خلوت، جانشین سخن هایی شده که اگر به هنگام گفته می شد، نقش هزار پنجره ی گشوده به جانب بهار را برعهده می گرفت.

کاش می گفتم، کاش می گفتی، کاش با زهر متلاشی کننده ی سکوت، این ظرف نیازمند حرف های خوب را پر نمی کردیم و درد دل های آرامی بخش را به درد گلویی سوزنده تغییر نمی دادیم.

سکوت، گاه، بدترین جانشین است،من می دانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 15:20  توسط مینا کفامنش راد  | 

 
PageRank