تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام
شعری که بی نشان تو باشد نگفتنی است...
مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

ما از دوستان ِ بسیار قدیمی ِ یکدیگریم:

همسفر، همراه، هماهنگ، هماواز، همراز

...

مرگ به من شبیخون نمی زند

پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.

آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد و می گوید: دیگر بخواب! وقت ِ خفتن است، زمان ِ خواب دیدن است، خواب های خوش

...

من پیشانی اش را می بوسم

و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام

...

 

از مرگ بپرس

چرا پشت ِ در ایستاده است؟

با آن رفاقت طولانی

که من با او دارم

و همیشه داشته ام

و جای سرش، هنوز، روی بالش من، گود افتاده است؟

از مرگ، چیزی بپرس.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط مینا کفامنش راد  | 

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست- یک روز عاقبت.

نه با سفری یک روزه

نه با سفری بلند

بل با آخرین سفر...

یک روزعاقبت قلبت را خواهم شکست- یک روزعاقبت.

نه با کلامی کم توشه از مهربانی

نه با سخنی سخت توبیخ کننده

بل با آخرین کلام...

سر آغاز نامه ی چهلم- چهل نامه ی کوتاه به همسرم

آرام تر از عاشقانه اش پر کشید...

روحش شاد...

 

 

              

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:31  توسط مینا کفامنش راد  | 

پاییز..

تمام شد!

یلدا..

تمام شد!

یک عاشقانه ی آرام؟!!

تمام می شود!

همین روزها.

.

.

.

تمام شد!

تمام ش

تمام

تما

تم

ت

...

بدرود!

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:11  توسط مینا کفامنش راد  | 

با تو ام

        ای لنگر تسکین!

ای تکان های دل!

                     ای آرامش ساحل!

با تو ام

        ای نور!

                ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

                     ای بنفشابی!

با تو ام ای شور ای دلشوره ی شیرین!

با تو ام

        ای شادی غمگین!

با تو ام

         ای غم!

                  غم مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

                          اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

                          اما باش!

"قیصر امین پور"

روحش شاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:43  توسط مینا کفامنش راد  | 

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.

ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.

و در دیدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.

و اندوهی گران به بار آوردیم.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم.

                                و ندانستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:37  توسط مینا کفامنش راد  | 

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه یی بیافرینم;

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم- کودکانه و ساده.

من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.

...

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

...

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز!

...

من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت.

که چه سوکوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه- که می خندد.

برای تو از سر زدن سخن می گویم.

رجعتی باید!

رجعتی دیگر باید...!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:30  توسط مینا کفامنش راد  | 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید، هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد...

اما، کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

 

"دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:6  توسط مینا کفامنش راد  | 

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود

و این هر دو،

اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست!

"دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:25  توسط مینا کفامنش راد  | 

اگر خدا بودم
اگر پیام آور خدا بودم
...
اگر قالیچه ی سلیمانم بود
اگر نیروی بیکرانم بود
اگر نگین سلیمان داشتم
اگر دستی طولانی تر از زمان داشتم
اگر جادوگر قصه های پریان بودم
اگر از زخم ضربه ها در امان بودم
اگر در قلب و دست آرشی دیگر
ایمان بودم، تیر بودم،کمان بودم
اگر تو یهودای من نبودی
اگر من، یهودای تو نبودم
...
اگر کلاه جادو بر سرم بود
اگر عصای ساحری به دستم بود
اگر حلاج راهبرم بود
اگر آن صباح بی پروا بودم
اگر آن قبادیانی پابرجا بودم
اگر نیروی معجزه در من بود.
اگر خدای توفان و باد و صاعقه با من بود
اگر صوتی داوودی داشتم
اگر این صبر ایوبی را نداشتم
اگر تو در کنار من بودی
اگر من در رکاب تو بودم
...
اگر از تو، از او، از خویشتن نمی ترسیدم
اگر دلیل رفتن را نشسته نمی پرسیدم
اگر یک قبیله ی کوچک محبوب داشتم
اگر دو برادر خوب داشتم
اگر بال و پر داشتم
اگر کمتر از اینها (( اگر )) داشتم
...
اگر تنها پری کوچک یک قصه ی کودکان بودم
اگر به راستی انسان بودم...

از کتاب "غزلداستان های سال بد"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:33  توسط مینا کفامنش راد  | 

غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد

نور سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثل شادی، غم

ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق، مثل پروانه

اهل نماز شعله و شبنم

اما

هیچیم و چیزی کم.

 

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 21:35  توسط مینا کفامنش راد  | 

در حیرت از این نباش که چرا، سحرها، میل به برخاستنت نیست، و میل به راه رفتن، دویدن، جهیدن، و خندیدن...
در حیرت از این همه دل مردگی، بی حوصلگی، دلتنگی، خستگی و فرسودگی نباش...
در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی، آواز بخوانی، به آوازهای دیگران گوش بسپاری
برانگیخته شوی
به شوق و شور بیایی
گریه کنی
فریادهای شادمانه برکشی
مهرمندانه و راضی، به دیگران
- به دختران و پسران جوان
به لبخندهای شیرین
و اشک ریختن های پرمعناشان-
نگاه کنی...
و در حیرت از اینکه
عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی
شوکت رودخانه ها را
لطافت مهتاب را
رویاآفرینی ابرها را
دشت ها
کویرها
گل ها
پرنده ها
و نگاه های پنهانی را...
و زیبایی خیال انگیز باران،
                                     برف،
                                            نسیم،
                                                      جاده،
                                                             و جنگل را...  
عزیز من!
عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری
شادمانه گریستن را
به تمامی دیدن، شنیدن، بوسیدن،
لمس کردن را...
رابطه یی زنده و پویا با اشیا برقرار کردن را
به نیروی لایزال تبدیل شدن را
نه فقط به فردا
به هزاران سال بعد اندیشیدن را
نه فقط به مردم یک محله، یک شهر، یک سرزمین
بل به انسان اندیشیدن را...
عزیز من!
آخر عاشق نشدی
تا برای بودن، رفتن، ساختن، خواندن،
جنگیدن، خندیدن، رقصیدن و خوب
و پرشکوه مردن دلیلی داشته باشی...
آخر عاشق نشدی عزیز من!
چه کنم؟
چه کنم که نخواستی، یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری، شکوهی، ظرافتی، لطفی، ملاحتی، عطری، و زیبایی یگانه یی دارد، پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی
و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی...
چه کنم؟
از عشق سخن باید گفت; همیشه از عشق سخن باید گفت.
                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط مینا کفامنش راد  | 

ایمان من به تو ایمان من به خاک است.

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است.

تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد.

به من بازگرد!

و مرا در محبس بازوانت نگهدار

و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور

که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.

سپر باش میان من و دنیا

که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.

بر من ببد چون سدی عظیم

که در سایه ی تو من دریاچه یی نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.

و با این وجود، حالی روانه ی تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید.

و بس که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.

                    ....

                    ....

                    ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:49  توسط مینا کفامنش راد  | 

عزیز من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازی ست;

من خوب می دانم.

اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی را باز نمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید; و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،

در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان.

بیدار شو!

بیدار شو و سلام ساده ی مرا بی جواب مگذار!

من لبریز از گفتنم نه نوشتن.

باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.

                                                             دیگر تکرار نخواهد شد...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 23:12  توسط مینا کفامنش راد  | 

باز می گردم. همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.

باز می گردم; همیشه باز می گردم.

من روان دائم یک دوست داشتن هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:48  توسط مینا کفامنش راد  | 

درد تن، درد روح را سبکتر می کند. بالش نرم، شراب شب های خالی زندگی ست; و روزهای جمعه، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است; اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب، گم کرده ام. جمعه رنگی ست مانند همه ی رنگ ها; مخلوط رنگ هاست.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:34  توسط مینا کفامنش راد  | 

کسی خواهد آمد

به این بیندیش!

هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر.

کسی مانده است که خواهد آمد. باور کن! کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.

بنشین به انتظار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:7  توسط مینا کفامنش راد  | 

انگار که با انگشت کوچک زنانه اش به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد.

در انتظار هیچکس نیستم. توی رختخواب غلتی می زنم و به در نگاه می کنم. باز، چند ضربه ی آرام. آدمی تا این حد مبادی آداب- که دری را بی اجازه باز نمی کند- با من کاری ندارد. جواب نمی دهم. آدم مودب، خفت ادب را تحمل می کند. چشمش کور. در آهسته و به کندی باز می شود- فقط لای در- و اینگاه، کمی بیشتر. هیچکس نیست. دوست ندارم تعجب کنم. به روح، جن و معجزه بی اعتقادم. باید کسی باشد، و نیست. در، باز باز است. پشت می کنم. حتی اگر خود جن باشد- با همان قد کوتاه و سم های قدیمی- من اعتقادم را عوض نمی کنم. باید خودش را تطبیق بدهد.

- سلام آقا!

- سلام و زهر مار، احمق!

- صبح بخیر! شما چقدر مهمان نواز هستید آقا. من کمتر کسی را دیده ام که تا این حد مودبانه به سلام صبحگاهی یک دوست جواب بدهد.

بس

مکالمه یی کاملا" بیهوده- مثل مکالمه ی یک مسافر و راننده ی تاکسی در ساعت دو ونیم بعد از ظهر یک روز مردادی. وقتی دری باز می شود و هیچکس آن در را باز نکرده، توطئه ی کثیفی در کار است; توطئه ی قبول غیرممکن.

- من حتی از آسانسور استفاده نکرده ام، و شما اصلا" به روی خودتان نمی آورید که من اینجا هستم.

بس

یک مکالمه ی کافکایی. به هیچ درد نمی خورد. دیواری نعره می کشد که مقدر وجود ندارد. آنکه سخن می گوید باید حرکت کند و در حرکت، دیده و شنیده شود. فقط همین.

- وقتی پشت شما به من است چطور انتظار دارید مرا ببینید؟ شما، پشت می کنید و بعد با جرئت می گویید: ((وجود ندارد.)) این، کار درستی نیست آقا.

بر می گردم و در آستانه ی در، درست پای در، یک جوجه تیغی خیلی کوچک را می بینم.

- خاک بر سرت! این همه زحمت کشیده یی، چهار طبقه را پای پیاده آمده یی، که با من سلام و علیک کنی؟

- شما چقدر مودب هستید آقا; یا خیال می کنید با فحاشی، نوعی از اخلاق را خراب می کنید. بله؟

- گم شو، الاغ!

- جانور شناس خوبی هم هستید. جوجه تیغی کوچک را با الاغ اشتباه می کنید.

- منظورم الاغ معنوی ست. کور که نیستم. می بینم چی هستی.

- و باور نمی کنید.

- خیلی راحت باور می کنم، احمق! این تویی که دلت نمی خواهد باورت کنم. دلت می خواهد حیرت زده و مبهوت از جا بپرم و فریاد بکشم: (( آوه... خدای من! یک جوجه تیغی، در این صبح باورنکردنی، با من سخن می گوید. چه تعجب آور است واقعا" )) نه؟ آن هم یک جوجه تیغی که از آسانسور استفاده نمی کند; اما ابله! یک جوجه تیغی، فقط یک جوجه تیغی ست- در هر شرایطی.

- گرچه اشتباه می کنید; اما به هر حال، این جوجه تیغی- که به گمان شما فقط یک جوجه تیغی ست- چیزی را در وجودتان خراب کرده است. چه بخواهید و چه نخواهید.

- چه فضولی ها! تو، بینوا، که از درون من خبر داری، چیزی برای خراب شدن باقی مانده است؟

- بله... دقیقا". همان چیزی که خراب شد، باقی مانده بود.

- گم شو! از هر چه ملاقات کافکایی ست متنفرم.

- کدام کافکا آقا؟ من اینجا هستم; و گریزی هم نیست.

- حیوان! بلند می شوم مثل یک سگ از پنجره می اندازمت پایین تا دیگر هوس نکنی چهار طبقه را پای پیاده بیایی ابلا.

- شما تا به حال چند تا سگ را از پنجره پایین انداخته ایید آقا؟

- پررو!

- خودتان هستید آقا. من در هر صورت اینجا می مانم.

- ...

- خودتان می خورید آقا، زیادی هم می خورید. سگ خوابیده، پارس کردنش یک پول سیاه نمی ارزد.

- تو که ادعای ادب می کردی، چطور شد که هنوز از راه نرسیده، فحش را با فحش جواب می دهی؟

- تاثیر پذیری ست دیگر.

- جانور! مگر مجبوری اینجا بمانی و سقوط کنی؟

- سقوط؟ چه حرفها! من فقط میل دارم بدانم مردی که از تقدیر دیوار، با خود سخن می گوید تا چه حد به حرکت اعتقاد دارد.

بس

وراجی های باطل. می چرخم تا نبینم.

او راه می افتد. صدای ملایم پاهایش را می شنوم. دیگر هرگز نمی توانم این صدا را فراموش کنم، هرگز. این صدایی ست برای تمام عمر. دور اتاق می گردد و به همه جا نگاه می کند.

- ببخشید. این عکس کیست؟

- . . . 

- ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی طاقچه می گذاریم; یک وفاداری کاذب.

- دروغ است.

- پس حتما" برای این است که نشان بدهیم به چیزی معتقدیم. یعنی به اعتقادی تظاهر می کنیم که از وجودش مطمئن نیستیم.

- هیچکدام. عکس برای این است که صاحب عکس را دوست داریم.

- دوست داشتن چه ربطی به عکس دارد؟ شما خوب می دانید که خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم، یا خیلی به ندرت و تصادفا" نگاه می کنیم. ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آنها عادت می کنیم. عکس، فقط برای مهمان است. آیا اینطور نیست آقا؟

- ممکن است اینطور باشد; اما به هر حال ضرور است.

- حتی برای سگ هایی که خوابیده پارس می کنند؟

- . . .

- قدرت عقب نشینی عظیمی در شما هست. فقط بی موقع عقب می نشینید.

- . . .

می بینم که لنگه کفشی را به زحمت به دهان می گیرد و می آورد پای تخت من. بر می گردد، لنگه ی دیگر را هم می آورد. آنها را جفت می کند و سر بالا می گیرد.

- حالا لطفا" بلند شوید، چای درست کنید، میز صبحانه را بچینید، روی صندلی- کنار من- بنشینید و صبحانه بخورید.

- سی سال!

- همین حالا.

- من در کنار کسی که برای آزار دادنم آمده غذا نمی خورم.

- آه... شما آزرده خاطر هم می شوید؟ پس فقط تظاهر می کنید به اینکه نسبت به همه چیز بی تفاوت شده اید- حتی ظهور یک جوجه تیغی سخن گو، در صبحی اینگونه باورنکردنی.

- تو به سگ فلج می گویی سگ خوابیده. بی انصافی ست...

- دلگیر نشوید آقا. من خواستم  نشان بدهم که بددهنی کار مشکلی نیست; و شما، آسان ترین راه را انتخاب کرده یید. من در جایی خوانده ام که (( فقط ضعفا دشنام می دهند)) و به این حرف هم اعتقاد پیدا کرده ام.

- به من مربوط نیست که تو به چه چیز معتقدی.

- اتفاقا" خیلی هم مربوط است; چون، یا اعتقادات من و شما یکی ست، که در این صورت باید در کنار هم برای به نتیجه رساندنش بجنگیم، و یا اعتقادات ما در دو جهت مخالف است که باید روبروی هم برای به نتیجه رساندن یکی با دیگری بجنگیم. راه دیگری هم وجود ندارد.

- این حرف ها همه تکراری ست; تکراری و تهوع آور.

- برای نسل ترحم انگیز شما، هیچ چیز به اندازه ی همین لغت ((تهوع آور)) که به کار بردید تکراری نیست. حتی در انشاهای کلاس چهارم و پنجم هم بچه ها می نویسند: (( زندگی، تهوع آور است))، با این وجود، من تکرار آن را رد نمی کنم. خوردن هم یک کار تکراری ست; اما تا وقتی به غذا احتیاج دارید چاره یی ندارید جز اینکه خوردن را تکرار کنید- صبح و ظهر و شب. کسانی که واقعا" از تکرار بیزارند، آنهایی هستند که تجربه ی خودکشی را تکرار می کنند; و آنها که از مکرر گفته شدن حقیقت متنفرند، از این می ترسند که حقیقت، واقعیت پیدا کند. سکوت، آقای من! فراموشی می آورد. هر لحظه که تابلوی ((پیچ خطرناک)) را از کنار یک پیچ خطرناک بردارید، خطر مرگ و انهدام بیشتر می شود.

- عجب... با این استدلال، وجود عکس هم لازم است; چرا که چیزی را دائما" تکرار می کند.

- شما، اگر نفس استدلال را بپذیرید، می توانید آن را صادقانه تعمیم بدهید. عیب ندارد. حالا که به دفاع از اعتقاداتتان پرداخته اید، من، ناگزیر، با حضور عکس موافقم، مشروط بر آنکه هر صبح، هر ظهر، و هر شب جلوی آن بایستید و چیزی را تازه کنید; اما این را هم یادتان باشد که ذره یی در قلب، بهتر از کوهی بر دیوار است.

- من قبول می کنم; اما تو هم قبول کن که خیلی وراجی می کنی.

- قبول می کنم; چرا که من موظفم همه ی حرف های درست را قبول کنم.

- تو کی هستی که همچو وظیفه یی را بر عهده گرفته یی؟

- ((تو)) را دوست ندارم. به من بگویید ((شما)). مشکل که نیست. چیزی را هم خراب نمی کند.

- نه... خب... شما... من عادت نکرده ام به هر غریبه یی ((شما)) بگویم.

- حالا هم عادت نکنید، تصمیم بگیرید...

- بسیار خوب. گفتم که.

- من یک جوجه تیغی کوچک هستم، نه الاغ و نه احمق; اما یک جوجه تیغی، در ((هر)) شرایطی یک جوجه تیغی نیست.

- باور می کنم.

- پس حالا بلند شوید، چای درست کنید تا صبحانه بخوریم.

- اگر تصمیم بگیرم بلند نشوم چکار می کنید؟

- من صدها تیغ برهنه در اختیار دارم، و شما، زخم نخورده از درد می نالید.

- تهدید می کنید؟

- مطلقا". کسی را تهدید می کنند که در وجودش خطری حس شود. شما، تا زمانی که بر نخاسته یید، کبریت در آب افتاده یی هستید; خیس و بی خطر. از کبریت فقط شکل ظاهری اش را دارید. چه کسی از کبریت خیس می ترسد که مبادا آتشی به خرمنی بزند؟

- در عوض، کبریت خیس، قدرت مقاومتش، در برابر کسانی که می خواهند با زور روشنش کنند، بسیار زیاد است.

- این تنها یک بهانه ی بچگانه است. شما مطمئن باشید که ترسوها را بیشتر از کسانی که دل و جراتی دارند می توان به جنگیدن وادار کرد; چون می ترسند که نجنگند و به دلیل عدم اطاعت، به سختی تنبیه شوند.

- این استدلال، ارزش جنگیدن را نفی می کند.

- ابدا". جنگی به راستی جنگ است که متکی به خواست باشد، و سلامی به راستی سلام، که محبانه. من از شما می خواهم که با میل و رغبت، در کنار من، خوردن صبحانه یی را بپذیرید. این یک صبح استثنا یی ست; زیرا که پس از این، زندگی شما تغییر خواهد کرد.

برمی خیزم، به کندی و سستی. او غلبه کرده است. او می بایست غلبه کند، و یا مرگ می بایست. همچنان که کفشهایم را به پا می کنم می گویم: حقیقت این است که شما، موجودی تعجب آور هستید، با اینکه چندان هم از وجود خاموشتان بی خبر نبودم. من بی میل نیستم که در کنارتان بنشینم یا شما در درون من بنشینید.

- متشکرم آقا. هر چیز گندیده قابل تبدیل به چیزی ست که نگندیده باشد. شما، بدون شک، مبدل خواهید شد.

کتری را پر آب می کنم و روی اجاق می گذارم.

- از اینکه در ابتدا به شما فحاشی کردم، آقای جوجه تیغی، متاسفم. من خیلی مهربان نیستم.

- اشتباه می کنید. شما مهربان هستید; اما همه ی قلب های مهربان، واژه های مهربان در اختیار ندارند.

- شما خیلی شعار می دهید، آقای جوجه تیغی.

- بله... و کسی از شعار می ترسد که در شعار، چیزی تحریک کننده می بیند، چیزی بر انگیزنده. همه ی نفی کنندگان شعارها نفی کنندگان  حرکتند; زیرا هر حرکتی، هر قدر هم که حقیر باشد، یک شعار است.

- اما، لااقل، شکل شعار ندارد.

- شما شدیدا" در بند شکل هستید آقا. چه اهمیت دارد که یک شکل چه شکلی ست. مهم، ماهیت آن شکل است.

- که نباید زشت باشد.

- قبول می کنم، بدون اینکه درباره ی حدود زشتی با شما بحث کنم. فعلا" خیلی گرسنه هستم.

چای را دم می کنم و میز را می چینم.

- شما کمی صبر کنید تا من نان گرم و پنیر بخرم.

- چشم آقا. من عاشق نان گرم هستم. بوی خوبی دارد.

می روم و بر می گردم. او سرگرم تماشای عکس هاست. برای او چقدر مشکل است که سرش را خیلی بالا بگیرد. توضیح می دهم: این عکس دوستی ست که چندین سال پیش در تصادف کشته شد. و این هم عکس مردی ست که...

- همه ی آنها را می شناسم. احتیاجی نیست که توضیح بدهید.

دو فنجان چای می ریزم و می گذارم روی میز.

- لطفا" مرا هم بلند کنید و بگذارید کنار چای.

- عجب... پس شما چطور چهار طبقه را آمده یید بالا، بدون استفاده از آسانسور، در حالی که نمی توانید این فاصله ی کوتاه از زمین تا روی میز را طی کنید؟

- آنوقت، لازم بود که بیایم; حال لازم است که شما کمکم کنید. مهم آن چیزی ست که برای هر دوی ما ضرور است و ما را به هم نزدیک می کند. اکنون، حرکت برای شما و آرامش برای من.

او را بلند می کنم و نرم می گذارم روی میز، کنار چای داغ که بخار می کند.

- پس شما آنقدر هم که خیال می کردید فلج نیستید. من دست ها و پاهای شما را می بینم که به خوبی حرکت می کنند.

- یعنی شعار می دهند، نیست؟

- بله...

- حال من آماده ام که در کنار شما صبحانه یی از یاد نرفتنی و باور نکردنی صرف کنم.

- متشکرم آقا. من فقط می خواستم سفره ی صبحانه ی شما، سر ساعت هفت، گسترده باشد و چای داغ در آن بخار کند و نان گرم، بوی زندگی را به اتاقتان بیاورد. شما، مهمان هایی بهتر از من خواهید داشت...

از کتاب "رونوشت، بدون اصل"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:17  توسط مینا کفامنش راد  | 

با همين چشم، همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است، ‌هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زيباست ،‌زیباست ،‌زيباست
و هيچ چيز همه چيز نيست
و با همين دل، همين چشم
چشمم ديد ،دلم مي گويد
آن قدر كه زشتي گوناگون است، ‌هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زشت است،‌ زشت است،‌ زشت است
و هيچ چيز همه چيز نيست
زيبا و زشت، همه چيز و هيچ چيز
وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه ی آرزوهايم كوچكتر است
از همه كوچكتر
و با همين دل و چشم هایم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه ی آرزوهايم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شايد همه ی آرزوها بزرگند، شايد همه كوچك
و من هميشه يك آرزو دارم
با همين دل
و چشمهايم
هميشه

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:32  توسط مینا کفامنش راد  | 

ما در روزگاری هستیم، که بسیاری از چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری از چیزها را ندیده باور کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:57  توسط مینا کفامنش راد  | 

من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من- باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:51  توسط مینا کفامنش راد  | 

فراموشی را بستاییم; چرا که ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگه می دارد، و فراموشی را با دردناک ترین نفرت ها بیامیزیم; زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را... آن را هم فراموش می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:19  توسط مینا کفامنش راد  | 

آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند; اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. در کنار بیگانه ها زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. وقتی همه می گویند، هیچ کس نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت، اثبات تهی بودن نمی کند. اینک آنکه می گوید، تهی ست- و رفتگران، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:30  توسط مینا کفامنش راد  | 

افسوس که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند. امکانات ناشناس در طول جاده ها و چون زنبوران ولگرد به روی گمنام ترین گل های وحشی خانه می سازند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است. بسا که ((خواستن)) از تمام امکانات گدایی کند; اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.

نه! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند; زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خوشبختی کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:36  توسط مینا کفامنش راد  | 

 

تو را چون خاک می خواهم!

در عشق من به این سرزمین، آیا هرگز امکان تقلیلی هست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:5  توسط مینا کفامنش راد  | 

سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
با شب خلوت به خانه مي روم
گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند
چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزيننده ي دروغها!
صداي گامهاي سكوت را مي شنوم
خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
سكوت گريه كرد ديشب
سكوت به خانه ام آمد
سكوت سرزنشم داد
و سكوت ساكت ماند سرانجام
چشمانم را اشك پر كرده است ...

"مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:0  توسط مینا کفامنش راد  | 

رازقی پر پر شد

باغ در چله نشست

ما به خاک افتادیم

کمر عشق شکست

تو نشستی و تماشا کردی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:6  توسط مینا کفامنش راد  | 

بر دستهايمان ،
بالاي تخت، به ديوار، بر ميادين شهر ،
حتي بر دكمه هاي ... جليقه،
زنجير بسته ايم و يك ساعت
بي آنكه قبله نمايي به دست بگيريم ،
در موجتاب آينه رانديم ;
و ... وامانديم
زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود!
راستي كه هيچ زنداني به كوچكي مغز نيست !
آري ما همه زندانيان خويشتنيم ...

"نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط مینا کفامنش راد  | 

از عشق سخن باید گفت;

همیشه از عشق سخن باید گفت.

((عشق)) در لحظه پدید می آید، ((دوست داشتن)) در امتداد زمان. این، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

عشق، معیارها را در هم می ریزد; دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود. عشق، ناگهان و ناخواسته شعله می کشد; دوست داشتن، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق، قانون نمی شناسد; دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه یی از قوانین عاطفی ست. عشق، فوران می کند- چون آتشفشان، و شره می کند- چون آبشاری عظیم; دوست داشتن، جاری می شود- چون رودخانه یی بر بستری با شیب نرم.

عشق، ویران کردن خویشتن است; دوست داشتن، ساختنی عظیم. عشق، دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سربه زیر نیست، مطیع نیست... عشق، دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند، مرگ را باور نمی کند... عشق، در وهله ی پیدایی، دوست داشتن را نفی می کند، نادیده می گیرد، پس می زند، له می کند و می گذرد; دوست داشتن نیز، ناگزیر، در امتداد زمان، عشق را دود می کند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد.

عشق، سحر است، دوست داشتن، باطل السحر. عشق و دوست داشتن، از پی هم می آیند; اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق، انقلاب است; دوست داشتن، اصلاح.

میان عشق و دوست داشتن، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید، و از عشق به دوست داشتن، اما به هر حال، این حرکت، از خود به خود نیست; از نوعی به نوعی ست، از خمیره یی به خمیره یی... و فاصله یی ست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید، یا باید فرو چکید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:18  توسط مینا کفامنش راد  | 

حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران 
مي خواستم

مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم
برای تو به دريا بريزم
دوباره متولد شوم 
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم 
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
...

"احمدرضا احمدی"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:35  توسط مینا کفامنش راد  | 

 

شب تاب بي دليل مي افروزد
پرواز بي هيچ علتي ، در بالهاي عقاب است
و كهكشان بي بادي سماع خويش را دنبال مي كند
من بي هيچ بايدي مي سرايم
بايد كه حلقه زنجير را گسست
بايد كه بايد ها را به دور ريخت
بر من جنون متبرك باد...

"نصرت رحمانی"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:3  توسط مینا کفامنش راد  | 

 
PageRank